تب.شب
هر شب تب می کنم تا صبح به خاطر نبودنت
"از طرف همتون روی ماه خداوند را خواهم بوسید..." -تاریخ و ساعت دقیق پرواز مشخص شد.... شنبه 30 اردی بهشت ساعت شش صبح... صدام رو بردم بالا و گفتم می خوام ببینمت... قرار گذاشت ساعت پنج میدون فردوسی ... راستش رفتن به میدون فردوسی تو اون ساعت برام خیلی سخت بود اما برا اینکه بهانه ای پیدا نکنه ،گفتم باشه... کنار ایستگاه مترو روبروی ساختمون بانک شهر قرار گذاشتیم ... منتظرش بودم... همین جوری که قدم میزدم داشتم کتابای دست فروش رو دوره می کردم... چشمم روی کتاب قلعه حیوانات جورج اورل ثابت شده بود که یه دفه دیدم از پشت یکی بازوم رو گرفت... برگشتم بعد مدتها نگام تو چشماش افتاد ، لحظه سختی بود اما خودش بود ... همون یار قدیمی... حتی منو نبوسید ... فقط بازوم رو گرفت و گفت "می بینم که پیر شدی... " دعوتم کرد به یه فست فود... گفت اینجا چن کلمه حرف بزنیم و بعدش خدافظ... اصلن از چیزی که می خوردم هیچی نمی فهمیدم ...هی با طعنه می گفت چی شده رژیمی... راستش احساس کردم خیلی دوسش دارم، خیلی دلم برا محبتش تنگ شده ، خیلی دلم می خواست بغلش کنم ولی غرورش چنان بالا گرفته بود که بهم اجازه نمی داد... از حال مادرش پرسیدم.... یه دفه لحن کلامش عوض شد و گفت چیکارش کنم که هر چی بهم بد می کنه بازم دوسش دارم... ساعت حدودا شیش بود که گفت بریم... اومدیم دوباره جلو همون در مترو و گفت" خوب رفتی بهش سلام برسون..." گفتم " تو خودت بهتر می دونی، اولین بار که نگاه ادم بیفته به خونه خدا دعاش مستجاب میشه بگو چی برات بخوام"... نگام کرد و گفت" ازش بخواه دیگه نباشم..." خشکم زد ،گفتم نمی خواد حرف بزنی خودم می دونم چی برات بخوام... موقع خداحافقی عینک دودیش رو که فک کنم خیلی گرون قیمت باشه از تو کیفش دراورد و گفت " اینو به عنوان تو راهی ازم قبول کن..." یه لحظه حس کردم که میخوام بغلش کنم.... یه دفه دستش رو دور گردنم حلقه کردو پیشونیم رو بوسید و در گوشم گفت" مواظب خودت باش..." منم در گوشش گفتم " تو هم مواظب دلت باش..." عینک رو از بعدازظهر تا حالا گذاشتم رو میز و هی نگاش می کنم و با خودم می گم " خیلی باهوشی یه چیزی بهم دادی که همش جلوی چشمام باشی..." به من چیزی نگو نزدیک من نیا فقط از دور نگاهم کن ... یک قدم اگر نزدیک تر بشوی تمام حجم غصه ام را روی سرت خالی می کنم... ان وقت جانت پای خودت... چیزی شبیه یک نفس در راه مانده دارد قلبم را می جود ... تو این روزای اخر پَک غمی تو دل ما نشسته که نگو... راستش اندوه ما قابل گفتن نیست ولی غمناکیم... گذاشتم بغضم رو پشت دیوار بقیع وا کنم... نازنینم به شدت معتقدم شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری بالاتر...پس منو ببخش... خواستم به خاطر هدیه امروز که کلی محبت و عشق همراهش بود ازت تشکر کنم... روز "مرد" جبران خواهم کرد این غافل گیر کردنت را... -گذشته ها گذشته...و توان بازگشت نیست... اکنون بگذر از من ... حلالم کن ... اگر نوشته ام ،غصه یا دلتنگی یا غمی در دلت گذاشت به خوبی و بزرگواریت ببخش ... -دارم میرم پیش خودش ... -دو رکعت نماز کنار خونه خدا همتون مهمون من هستید...اگر قبول کند... تو شلوغی مترو که هر لحظه بر خودم درود می فرستادم ... یه خانومی کنار من با ارایشی مناسب اتاق خواب با صدایی رسا و بلند می گفت:" ادم دلش باید پاک باشه ، ذات ادم باید سالم باشه، ادم باید دلش مثل دریا زلال باشه... این قدر بدم میاد که بعضیا خودشون رو هفت لا می پوشونن مثل زورو... البته حتما خودشون از ذات خراب خودشون خبر دارن که مجبورن جلوی خودشون رو بگیرن..." -فقط به یه نگاه از همون نگاه های معروف چیز اندر چیز مهمونش کردم و با خودم گفتم :"عزیزم اگه قرار بود به حرف تو و امثال تو دین فروشی کنم که اوضاعم خرابتر از خیلیا بود ..." -به نظرم داشت از عنصر تحقیر و توی فشار قرار دادن هم سن و سالان استفاده می کرد که متاسفانه تیر مبارکش به خطا رفت... -در ضمن دارم از خودم می پرسم هر چیزی یه نشونه ای داره ولی من هیچ نشونه ای از قلب و دل و روح پاک و سالم در اون نمی دیدم احتمالا دیدن روح و قلب و دل سالم این عزیز دل احتیاج به مقامات بالای معنوی داره که جز مردان هرزه کوچه بازار کسی تا به حال به اون مرحله نرسیده... -تمام مدت داشتم به این ضرب المثل فکر می کردم ...از کوزه همان برون تراود که دروست... -شیفته ادمایی هستم که تو خفا به خاطر خدا کار انجام میدن... -چقدر دلم میخواد یه روز مثله یه آدم گمنام بشم... -واژه گمنام ینی کسی که اسمش گمه... خودش هست ولی اسمش نیس... حتی پیش خودش... -به شدت معتقدم که عزت و ذلت ادما دست خداست...پس تلاش بیهوده برای خودشیرینی معنایی نداره -به قول استاد اخلاق: اینهمه چاپلوسی همه رو کردیم یه بارم چاپلوسی خدا رو بکنیم و قربون صدقش بریم بعد فرقش رو متوجه خواهیم شد... خودمونیم تنهایی نه تنها واسه من واسه معده مم هم عذاب آوره ها... -بدون تو نه حال غذا پختن دارم ،نه غذا خریدن و نه غذا خوردن ... اینا رو هم خوردم تا فقط بتونم قرصام رو فرو بدم.... -حالا بازم بهم بگو :"خانمم یکم تحمل کن...." نگام رو بر می گردونم... بغضم رو فرو میدم و با خودم می گم" اون وقتی که ما داشتیم بال بال میزدیم واسه رفتن خونه خدا تو داشتی سماور 700هزار تومنی واسه دکور خونت می خریدی... اون وقت که داشتیم با حسین پول سفر رو جور می کردیم تو داشتی تو ترکیه ویترین ها رو لیس می زدی تا پالتو انتخاب کنی..." دارم خودم رو اماده میکنم واسه "غربت" و صد البته برای "قربت"... امروز سالگرد عقدمونه... درست 5سال پیش تو یه همچین روزی که البته اون موقع شنبه بود ،سرنوشت ما بهم گره خورد... راستش بیشتر از 5سال میشه که حرفش بود ... به قول حسین اگه لجبازی من نبود شاید الان حدودا 7سال میشد که این اتفاق افتاده بود... -بهر حال دیروز برام یه پلاک اسم "حسین" هدیه گرفت...می دونه که اسمشو خیلی دوس دارم... این چندمین پلاک اسم حسینه که دارم البته مدل های مختلف... -این روزا دنبال تهیه لباسم برا سفر... -لباس سفید ... -لباس سفید با یه قلب سیاه اصلن بهم نمیان...چیکار کنم؟؟ -عزا گرفتم، دارم میرم مهمونی "خونه خدا" ولی اصلن تیپم ست نیست... این جوری انگار بیشتر و بهتر زیبایی اون چیز رو دست عزیزترینم می بینم ... -از بچگی همیشه به خوش سلیقه بودن معروف بودم ... -راستش دارم دنبال یه چیز خیلی زیبا برا خودم می گردم ...آخه می خوام به استاد عزیزم هدیه بدم... -استاد عزیزم امروز بهم پیام داد و احوالم رو پرسید و برام دعا کرد... و این یعنی اینکه تو امروز هم که روز خودش بود بازم یاد من کرد... بعدش حدودا ساعت هفت سوار بر رخش به سمت خانه خاله جان ... تو راه راستش احساس غریبی داشتم ...نمی دونستم چم شده بود ...پای رفتنم نبود ... تامل کنان به این نتیجه فخیمه رسیدم که اوهههههههههه امروز صبحانه که هیچ ... موقع ناهار هم مدرسه بودم که هیچ ... فقط دم ظهر تو مدرسه یه چایی خورده بودم که فک کنم زرداب اون چایی داشت عذابم میداد... -راستش منشا این حس غریب ،بوی کباب ترکی ای بود که داشت شامه ما رو نوازش میداد ...کلن بر مبنای اخلاقیات جلوی نفس رو گرفتیم و راه رو به سمت خونه خاله جان کج کردیم تا شام رو دور هم باشیم... ملالی نیست جز کمی دوری... می دانم از هر چه که دل بریده باشی اما هنوز به "دوری و دوستی" معتقدی... ... تو خونه رهبر ،زیر بارون ،روضه کوچه... -امشب یه شب به یاد موندنی بود برام تو بیت رهبری زیر بارون شدید و محمود کریمی که دَم گرفته بود... -سر تا پام خیس شده بود ... و چه لذتی داشت گریه کردن زیر بارون... -هیچ کس نمی تونه یه جا این همه احساس خوب رو باهم داشته باشه... تقریبا یک ساعتی بود که حسین رسیده بود خونه ولی من هنوز سر کلاس بودم... تا برسم خونه بیشتر از ده بار زنگ زد که کی میای ...کی میای ...کی میای................. رسیدم خونه عصبانی بودم و گفتم "مگه بچه ای خب بردار یه چایی درس کن بخور تا من بیام ..." یه دفه دیدم یه طوری شد و گفت "اخه وقتی تو توی خونه نباشی چایی می خوام چیکار ... اگه تو نباشی خونه برام معنی نداره ...سرکار باشم یا خونه دیگه چه فرقی می کنه..." بعدش با یه حالتی نگام کرد که حس کردم باید عذر خواهی کنم ... -براش چای ریختم و گذاشتم جلوش و گفتم "ببخشید" البته با مهربونی... -اون قدر ذوق کرد که نگو ... بهم گفت "باهام تند حرف نزن خب من به خونوادم وابسته ام..." -اون قدر تو محل کارش تابلو شدیم که نگو نپرس... میگه یه وقتایی که کارمون زیاده رییسم میگه "من به جای تو وایمیستم تو برو خونه الان حتما خانومت خیلی نگرانه..." میگه صدای یه عده ای دراومده... که میگن اره بعضیا نور چشمی هستن... -راستش من با خانوم رییس حسین دوست هستم البته تفاوت سنی داریم ولی خب از عوارض روابط عمومیه قویه دیگه... الان حس می کنم دارم با خودم جهاد اکبر می کنم ... یه دفه تو راه بودم که بهم پیام داد"عزیزم امشب برا مراسم بیت تشریف می برید؟" چنان ذوق کردم که نگو بلافاصله جواب دادم"بله میرم " و در ادامه ازش خواستم اونجا با هم قرار بذاریم تا همدیگرو ببینیم ... -سابقه این دوستی و اشنایی به حرم امام حسین بر می گرده ... اونجا بود که مجذوب مهربونیاش شدم ...بعد از حرم امام حسین دفه بعدی که دیدمش خیلی اتفاقی تو بیت ایام مراسم محرم بود... -البته بعد از اون جریان گاهی بهم پیام میده و حالم رو می پرسه ... - یه استاد داشتم همیشه می گفت این جور محبتا رو خدا تو دل ادما میذاره...راستش گاهی فک می کنم یه ادمی مثل اون با اون سن و سال و شخصیت و اسم و رسمش چه لزومی داره با من ارتباط داشته باشه دوباره با خودم میگم شاید حرف استادم اینجا صدق می کنه... راستش هنوز باورش برام سخته ... من و خونه خدا ... وایییییییییی که دلم برا کربلا پر زد الان... -چن ماه پیش وقتی که رفتم واسه قرعه کشی عمره طلاب ثبت نام کنم اصلن به این روزا فکر هم نکرده بودم ...به روزای نزدیک شدن ... احساس خلا می کنم ...از یه طرف میگم من کجا و ... و از طرف دیگه میگم حساب و کتاب خدا با ما ادما خیلی فرق داره ...از الان چشمام رو می بندم و به ضورت معکوس میشمارم... اما وقتی باهاش حرف میزنی میبینی به خیلی چیزا معتقده و اهل انجام عبادت... مهندسی معماری می خونه ولی تو طراحی وجودش کم گذاشته... من بنده خوبی نبودم هیچ وقت برات...اما خداییش بابای خوبی بهم دادی ... -بابای عزیزم دیروز و امروز یکم ناخوش بود و دیدن رنگ زرد و گرفتش منو از زندگی ساقط می کنه... -بازم به خاطر وجودش ازت ممنونممممممممممممممممم... -آخه نزدیک ترین فرد به آدم فقط مادرشه... -مادرجون اغوشت رو برای نوازش فرزند نامهربونت وا کن... -می دونم خیلی پر توقع ام ..می دونم خواسته بزرگیه ...اما مثل همیشه بزرگواری کن... بر دستانت بوسه میزنم ... -هیچی نمی تونم بگم جز اینکه فدای اون رنج کشیده ای که با تموم سختی هاش به اینجا رسیده که بندگی خدا رو بکنه ... -دلم خونه از ادمای پر مدعا... برای روزای گذشته و شاید روزای نیومده... -خداجون الان فقط دو تا بال می خوام همین... باید به یه روزایی سفر کنم... -می دونم تموم دغدغه هام رو می دونی خواهش می کنم بذار پیش خودت بمونه من دل گفتنش به کسی رو ندارم ... -خدا جون ببخش که این اواخر همش سر سجاده دارم به جای تسبیحت " رازهای نگفته" زندگیم رو میگم... -تنها چیزی که تو این مدت طلبگیم فهمیدم اینه که پیدا کردن راه مستقیم خیلی سخته ...خیلی باید مراقب سراب بود... -من فک می کنم گاهی اوقات یا نه بیشتر اوقات تنها وظیفه ادم فقط سکوته...مخصوصا در مواجه با ادمایی که جز ادعا چیز دیگه ای تو بساطشون نیس... -چقدر لذت بخشه که حقیقت یه مطلبی رو بدونی اون وقت یکی همش برات اراجیف سر هم کنه تا تو نفهمی قضیه چی بوده... اگه یه روز صبح از خواب پاشم و بخندم اون قدر شنگول و شاد میشه که نگو... وقتی بهم تلفن می کنه اگه با انرژی و خنده بهش سلام کنم ...لحن صداش تغییر می کنه ...گاهی مسخره بازی هم در میاره ...گاهی هنوز گوشی رو قطع نکرده هی میگه بوق بوق بوق اما امون از روزی که نتونم ناراحتیم رو ازش پنهون کنم ...هم چین میره تو لک که نگو ...هی میاد و می پرسه به چی فک می کنی؟؟چی شده ؟؟؟اون قدر از سر و کول من بالا میره تا علتش رو کشف کنه... -اون قدر از ناراحتی من حالش گرفته میشه که بقیه میان علت ناراحتیش رو از من می پرسن ... -یه مرده با نزدیک دو متر قد ...اما اون قدر حساسه که نگو -بهم میگه" همیشه بخند برام"...منم تموم تلاشم رو می کنم...
ادامـــه مطلب

![]()

ادامـــه مطلب
| miss-A |

